X
تبلیغات
سیاه وسفید


سیاه وسفید

سیاه وسفید مثل زندگی


تو شلوغي دنياي بيرون گم شدم
وقت نميكنم بيام اينجا
ولي دلم نميخواد تعطيلش كنم
هرجوري شده سرپا نگهش ميدارم
زمان لازم دارم
حالم؟
بدتر ازقبل نيستم
خداروشكر
ميام
زود ميام

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1392ساعت 2:12 AM توسط ندا|

درد دل کـه می کنــی

ضعـف هـایـت، دردهـایــت را می گـذاری تـوی سیـنی؛

و تعـارف می کـنی کـه هـر کـدامـش را کـه می خواهنــد بــردارنـد؛

تیــز کننــد …

تیــغ کننــد …

و بــزننـد بـه روحـت


نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اسفند 1391ساعت 6:47 PM توسط ندا|

برو ادامه مطلب...


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه هفتم اسفند 1391ساعت 10:18 PM توسط ندا|

يه نكته اي كه بايد حتما يادتون باشه
و هيچ وقت نبايد تجربه اش كنين اينه كه:
"هرجادلت شكست قبل رفتن خودت خورده هاشو جمع كن
تا كسي منت دستاي زخميشو سرت نذاره"
اين خيلي مهمه كه خودت خودتو جمع كني.تو اين سرياله هست"زمانه"
يه جمله به درد بخور گفتن توش.گفت:خودم بايد واسه خودم يه كاري بكنم"
يادتون باشه تا خودت كاري واسه خودت نكني هيچ كس كاري واست نميكنه..
.

نوشته شده در جمعه بیستم بهمن 1391ساعت 11:41 PM توسط ندا|

مستراح ایزو!

بار اولی که رفته بودم تو دفتر مدیر کارخونمون٬

پیش خودم گفتم اینجا حتما توالتش از توالتای کارگری کارخونه تمیزتره.

بد نیست تا اینجا که اومدم یه حالی هم به مستراح جناب مدیر بدم.

بعد از اینکه آقای مدیر کارش را به من گفت. سریع رفتم سمت توالت کذایی.
روی در توالت با خطی خوش نوشته شده بود: "النظافه من الایمان"
در را باز کردم. روبروم با همان خط نوشته شده بود: "در را آرام ببندید"
برگشتم درو آروم ببندم٬ دیدم پشت در نوشته: "هواکش را روشن کنید"
کمی پایین تر نوشته بود: "در را قفل کنید"
بعد از این جمله بلافاصله یه فلش میرفت به سمت شاسی قفل

و دو تا فلش دیگه دور شاسی بود که در دو جهت مخالف چرخیده بودند

یکی نوشته بود باز و اون یکی نوشته بود بسته.

خلاصه در را قفل کردم و رفتم سمت هواکش که نخش را بکشم.

درست زیر نخ روی دیوار نوشته بود: "در دو مرحله و به آرامی بکشید".
بالاخره رفتم سر کار اصلی.. توالت از نوع ایرانی بود.

اینقدر حواسم پرت نوشته ها شده بود که برعکس نشستم.

دیدم روی دیوار روبرویی نوشته: "اَخَوی برعکس نشستی.برگرد درست بشین!"
دیگه باورم نمیشد که اینقدر به همه چیز فکر شده باشه.

غر غر کنان پا شدم و درست نشستم.

گلاب به روتون وفتی داشتم کارمو می کردم یهو سرمو بردم رو به بالا.

این دیگه باور نکردنی بود. داشتم شاخ درمیاوردم.

رو سقف نوشته بود: "سرت تو کار خودت باشه"
کارم تموم شد و دستمو بردم سمت شلنگ.

دیدم نوشته: "در مصرف آب صرفه جویی کنید"
خلاصه بالای سر شیر آب کاملا مشخص شده بود

که کدوم آب سرده٬ کدوم گرمه و هرکدوم به چه سمتی باز و بسته میشه.

شیلنگ را گذاشتم سرجاش پا شدم شلوارمو بکشم بالا دیدم که نوشته

 "سیفون را بکشید"..
بر گشتم سیفون را بکشم که نوشته بود: " آرام بکشید"..
زیرش هم خیلی ریز نوشته بود: "زیپ شلوار فراموش نشه"..
جا خوردم. واقعا جا خوردم. آخه زیپ شلوارم رو نبسته بودم.

خلاصه ترس برم داشت. رفتم سر روشویی که دستمو بشورم که دیدم نوشته بود:

"هواکش را خاموش کنید".
رفتم هواکش را هم خاموش کردم و برگشتم دستمو شستمو قفل درو باز کردم

و سریع پریدم بیرون.
رییس دفتر جناب مدیر روبروم ايستاده بود.

همچین چپ چپ نگاهم کرد که انگار املاک باباش را غصب کردم.

گفت: "لطفا درو آروم ببندید"
دستمال کاغذی هم رومیزه دستتون را اونجا خشک کنید.

رفتم دستمال برداشتم دستمو خشک کردم.

اومدم دستمالو بذارم تو جیبم٬ گفت:"نه٬ سطل آشغال اون بغله".
تازه فهمیدم که این ماجراها از گور کی بلند میشه....... ISO!!
نوشته شده در جمعه بیست و نهم دی 1391ساعت 4:47 PM توسط ندا|

سلام هم وطن.
میخواستم بزرگ بشم
درس بخونم مهندس بشم
خاکمو آباد کنم
زن بگیرم
مادر و پدرمو ببرم کربلا
دخترمو بزرگ کنم ببرمش پارک ,تو راه مدرسه باهم حرف بزنیم
خیلی کارا دوست داشتم انجام بدم
خوب نشد
باید میرفتم از مادرم, پدرم ,خاکم , ناموسم ,دخترم , دفاع کنم
رفتم که
دروغ نباشه
احترام کم نشه
همدیگرو درک کنیم
ریا از بین بره
دیگه توهین نباشه
محتاج کسی نباشیم
الان اوضاع چطوره؟؟


اوضاع خيلي خوبه

پسر دايم 27 سالش بود 6 سال بود نامزد بود يكي رو ميخواست
بهش كار ندادن باباي دختره داد به يه نفر ديگه پسر دايم خودشو كشت
پدر بزرگم سالي 2بار مكه ميره ولي يه بار نيومد دست نوه اش رو بگيره.
داداشي اوضاع خيلي عاليه
دختره با نامزدش تا دم دانشگاه ميره داخل دانشگاه با n نفر
ديگه هم هست
داداش جونم اوضاع حرف نداره
چند نفري 3000ميليارد تومن اختلاس كردن ككشونم نگزيد
داداش اوضاع يك يكه
مدير عامل باشگاه به بازكناشون هواپيما ميخواد بده
داداش اوضاع از اين بهتر نميشه
پسراي سرزمينت ابروهاشونو برميدارن مثل دخترا



داداش اوضاع خيلي قشنگه

مردم همديگرو فوش مادر ميبندن
داداش اين مرد با سنش به خاطر اينكه پيش زن و بچه اش
شرمنده نشه شبا هم كار ميكنه

داداش عكس امام (ره) كه به شما روحيه ميداد تو فتنه 88 اينجا پاره ميكردنش..


داداش شما  رشادت كردين ولي جومونگ شد سنبل رشادت.....

داداش قويترين مرد جهان رو يه نوجوان 17 ساله كشت..

داداش يه مادر چند تا بچه رو نگه ميداره آخ نميگه
اما چندتا بچه يه مادرو نگه نميدارن


داداش دختر سرزمينت تو سن كم داره كار ميكنه كه شما به خاطر

آسايش اينا از خودتون گذشتين


داداش سالي چند تا از اين حادثه ها داريم...


يه مرد زن و بچه اش رو تو اسيد سوزوند
چشماي جفتشون از كاسه دراومد



داداش تو مصرف مواد مخدر اول شديم...

داداش آذربايجان خيلي سرده ....

داداش اين كوچولو  تو جوب هاي كشورت پيدا شد ببين چه اوضاع خوبه


داداش اين بچه تو سرما خوابش برد ميبيني شهر چقدر ساكته؟؟؟
هيچكي توجه نميكنه..


داداش اوضاع خيلي بهتر از ايناست به قول اون خواننده:

(همه چي آرومه من چه قدر خوشبختم)...

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم دی 1391ساعت 11:42 AM توسط ندا|


خانه ام خاك خورده...
خانه ي دلم هم...
يك چيز بد
"يه چيزه بد
مثل اينكه چايي بخوري مزه ي چايي نده
قهوه بخوري مزه ي قهوه نده
..."
"پيدا و پنهان"

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم دی 1391ساعت 8:4 PM توسط ندا|

توی مبل فرو رفته بودم و به یکی از مجلات مُدی که زنم همیشه می خرد نگاه میکردم.
چه مانکن هائی، چقدر زیبا، چقدر شکیل و تمنا برانگیز.
زنم داشت به گلدان شمعدانی که همیشه گوشه اتاق است ور می رفت.
شاخه های اضافیرا می گرفت و برگ های خشک شده را جدا می کرد.
از دیدن اندام گرد و قلنبه اشلبخندی گوشه لبم پیدا شد.
از مقایسه او با دخترهای توی مجله خنده ام گرفته بود.
... زنم آنچنان سریع برگشت و نگاهم کرد که فرصت نکردم لبخندم را جمع و جورکنم.
گلدان شمعدانی را برداشت و روبروی من ایستاد و گفت:
نگاه کن! این گل ها هیچ شکل رزهای تازه ای نیستند که دیروز خریده ام.
من عاشق عطر و بوی رز هستم.
جوان، نورسته، خوشبو و با طراوت.
گل های شمعدانی هرگز بهزیبائی و شادابی آنها نیستند، اما می دانی تفاوتشان چیست؟
بعد، بدون این که منتظر پاسخم باشد اشاره ای به خاک گلدان کرد و گفت:
اینجا! تفاوت اینجاست. در ریشه هائی که توی خاک اند.
رزها دو روزی به اتاق صفامی دهند و بعد پژمرده می شوند، ولی این شمعدانی ها، ریشه در خاک دارند و به این زودی ها از بین نمی روند.
سعی می کنند همیشه صفابخش اتاقمان باشند.
چرخی زد و روی یک صندلی راحتی نشست و کتاب مورد علاقه اش را به دست گرفت.
کنارش رفتم و گونه اش را بوسیدم.
این لذت بخش ترین بوسه ای بود که بر گونه یک گل شمعدانی زدم.

به نقل از صفحه "یادداشت های بی تاریخ"
دکتر صدرالدین الهی

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم دی 1391ساعت 7:53 PM توسط ندا|

نامه ای از جنس عشق پســـرم!
پسر ِخوبم میدونم که تو هم یه روزی عاشق میشی.
میای وایمیستی جلوی من و بابات و از دخترکی میگی که دوسش داری! ...
این لحظه اصلا عجیب نیست و تو ناگزیری از عشق....! که تو حاصل عشقی پســـرم...
مامانت برای تو حرف هایی داره حرف هایی که به درد روزهای عاشقیت میخوره...
عزیزدلم! یک وقتهایی زن ِ رابطه بی حوصله و اخموست.
روزهایی میرسه که بهونه میگیره. بدقلقی میکنه و حتی اسمتو صدا میکنه
و تو به جای جانم همیشگی میگی: "بله!" و اون میزنه زیر گریه....
زن ها موجودات عجیبی هستند
پسرم... موجوداتی که میتونی با محبتت آرومشون کنی و یا با بی توجهیت از پا درش بیاری...
باید برای اینجور وقتها آماده باشی. بلد باشی. باید یاد بگیری که نازش را بکشی...
عزیزم. پسر مغرور و دوست داشتنی من!!!
ناز کشیدن شاید کار مسخره ای به نظر برسه اما باید یاد بگیری....
زن ها به طرز عجیبی محتاج لحظه هایی هستن که نازشون خریدار داره...
میدونی؟ این ویژگی زنه، گاهی غصه ها مجبورش میکنن به گریه...!
خیلی پاپی‌ دلیل گریه ش نشو... همیشه نیازی نیست دنبال دلیل و چرا باشی
تا بخوای راه حل نشونش بدی.... گاهی فقط باید بشنویش.
بذاری توی بغلت گریه کنه
و بعد فقط دستش را بگیری و ببریش بیرون پیاده روی و بهش بگی که چقدر براش ارزش قائلی!.
ازش تعریف کنی و باهاش حرف بزنی ...
یاد بگیر که با مردونگیت غصه هاشو آب کن نه که از غصه آبش کنی...
اگر هم که پای فاصله درمیونه کافی هست نازش کنی ..
بهش زنگ بزنی باهاش حرف بزنی... اگر بازم گریه کرد و آروم نشد دلسرد نشو . باز هم صداش کن!!! عاشقانه صداش کن، حتی اگه واقعا خسته ای!!!!
بهت قول میدم درست اون لحظه ای که داری فکر میکنی این صدا کردنا ... فایده ای نداره
و نمیخواد حرف بزنه و میخواد تنها باشه. برمیگرده طرفت و توی آغوشت خودشو رها میکنه و...
زن ها هیچ وقت این لحظه ها که پاش وایسادی رو فراموش نمیکنن
و همه انرژی که براش گذاشتی رو بهت برمیگردونن...
پسرم!!!! این روزها که مینویسم هنوز دخترکی هستم پر از آرزو ،
دخترکی که روزی زن میشود. مادر میشود. مادر تو

نوشته شده در جمعه بیست و هشتم مهر 1391ساعت 10:47 PM توسط ندا|

خانمی بعد از ساعت‌ها کار، دفتر کارش را ترک می‌کند؛
او کودکی را می‌بیند که کنار جاده ایستاده و در حال گریه کردن است.
این خانم دلش به حال کودک می‌سوزد، بنابراین از او دلیل گریه‌اش را... می‌پرسد.
کودک توضیح می‌دهد که گم شده و از خانم می‌خواهد که
او را به خانه‌اش برساند و کاغذی را به او می‌دهد
که آدرس خانه‌اش روی آن نوشته شده بود
زن که فرد مهربانی بوده، تصمیم می‌گیرد کودک را به خانه‌اش برساند؛
بدون اینکه به چیزی مشکوک شود.*
*وقتی به خانه می‌رسند، زن زنگ در را می‌فشارد اما دچار برق‌گرفتگی شده و بیهوشمی‌شود.*
*فردا صبح وقتی به هوش می‌آید، می‌بیند که
در خانه‌ای خالی روی زمین افتاده است، او حتی متجاوزان را ندیده بود....
به همین خاطر است که این روزها، جنایت‌کاران افراد مهربان را نشانه گرفته‌اند.
توصیه می‌شود هیچ‌وقت کودکی را به مکانی که می‌گوید،نرسانید
و در صورت اصرار و التماس او، او را به ایستگاه پلیس تحویل دهید.*
*بهترین کار در حق بچه‌های گمشده، تحویل به ایستگاه پلیس است.
لطفا این متن را به تمام دوستان و همکاران خانم خود، و آقایانی که همسر دارند، ارسال کنید.
ارسال این متن حتی برای هزاران بار، بهتر از وقوع یک فاجعه دیگراست.*
*  خیلی ناراحت‌کننده است که امروز نمی‌توانیم حتی به بچه‌ها کمک کنیم
...................................
هرچند قسمت برق گرفتگي و بيهوشي عجيب و غير واقعي به نظر ميرسه
اما كليت ماجرا قابل باوره
حتي اگر هم تا حالا اجرا نشده باشه با انتشارش توي اينترنت
آموزش داده شده
پس مواظب باشيد....

نوشته شده در سه شنبه هجدهم مهر 1391ساعت 5:8 PM توسط ندا|


آخرين مطالب
» سلام سنگينه براش...يه چيزه ديگه مثل سكوت
»
» تاثیر کـــلاس دیــنی ما ایــن بـــــود ما را ز خدای مهربان ترساندند
» خوبه ...بخونش
»
» همه چي آرومه...
» برگشتم...
» گلهاي شمعداني
» نامه اي براي تو...
» در شهري كه عصا از كور ميدزدند....

Design By : Pichak