سیاه وسفید

سیاه وسفید مثل زندگی

دروغ

کسی که سخنانش نه راست است و نه دروغ “فیلسوف” است.

کسی که راست و دروغ برای او یکی است، “چاپلوس” است.

کسی که پول می گیرد تا دروغ بگوید، “دلال” است.

کسی که دروغ می گوید تا پول بگیرد، “گدا” است.

کسی که پول می گیرد تا راست و دروغ را تشخیص دهد، “قاضی” است.

کسی که پول می گیرد تا راست و دروغ را بهتر نمایان سازد، “وکیل” است.

کسی که با دروغ غریبه است و جز راست چیزی نمی گوید، “بچه” است.

کسی که به خودش هم دروغ می گوید، “متکبر” است.

کسی که حتی دروغ خودش را باور می کند، “ابله” است.

کسی که سخنان دروغش شیرینست، “شاعر” است.

کسی که علیرغم میل باطنی خود دروغ می گوید، “همسر” است.

کسی که اصلا دروغ نمی گوید، “مرده” است.

کسی که دروغ می گوید و قسم هم می خورد، “بازاری” است.

کسی که دروغ می گوید و خودش هم نمی فهمد، “پرحرف” است.

کسی که دروغ گفتنش را مصلحت آمیز عنوان می کند، “خوش خیال” است.

کسی که مردم سخنان دروغ او را در برخی مواقع راست می پندارند، “سیاستمدار” است.

کسی که مردم سخنان راست او را دروغ می پندارند و به او می خندند، “دیوانه” است.
+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مهر 1392ساعت 11:14 PM  توسط ندا  | 

 

هر چقدر که از دوران مدرسه دور شده باشیم، چیزهایی هست که هر از گاهی باعث میشن که فکر کنیم: "آه...کاش اینو تو مدرسه بهم یاد داده بودن.." کاش به جای یکی از ساعت های زبان خارجه و ریاضی و فارسی، یک بار هم یه کلاس درباره ی زندگی کردن برگزار می شد. شاید هم هر از گاهی معلمی پیدا شده که سعی کنه حرف های خارج از درس بزنه...اما احتمالا ما حرفهاشون رو جدی نگرفتیم و ترجیح دادیم به جای فکر کردن به حرفهاش، به شیوه ی زندگی خودمون ادامه بدیم.خیلی موارد هست که شاید دیر، ولی بالاخره روزی توی زندگی بهشون می رسیم. فکر کنید چقدر عالی می شد اگه توی سن کمتر اینها رو یاد می گرفتیم.این نکات کاربردی رو بخونید و سعی کنید ازینجا به بعد توی زندگی جدی ترشون بگیرید:

1)قانون ۸۰/۲۰:

این یکی از بهترین روش ها برای اینه که بهترین استفاده رو از وقتتون بکنید. چیزی که قانون ۸۰/۲۰ میگه اینه که ۸۰ درصد ارزشی که بدست می آورید، نتیجه ی ۲۰ درصد از تلاشیه که انجام داده اید.
این یعنی اینکه اکثر کارها و مشغولیت های ما مفید نیستند. پس میتونیم خیلی از کارها رو از لیست انجام کارمون خط بزنیم. در عوض وقت و انرژی بیشتری روی کارهای دیگه، که به نظر میرسه بازده بیشتری - چه از لحاظ موفقیت و چه از لحاظ حس رضایت درونی - دارن بذاریم.


2)قانون پارکینسون:
میتونی کارها رو خیلی سریع تر از اونچه که فکر می کنی انجام بدی! این قانون میگه کاری که قراره انجام بدی متناسب با وقتی که براش در نظر میگیری خودش رو کش میده و درجه ی سختی اش رو تعیین میکنه! یعنی اگه به خودت بگی ظرف یه هفته یه راهکار برای فلان مشکل پیدا می کنم، اون مشکل خودش رو سخت تر و سخت تر جلوه میده و ممکنه نتونی حتی توی یک هفته هم براش راه حلی پیدا کنی.
پس وقتت رو روی پیدا کردن راه حل متمرکز کن. به جای یک روز یک ساعت، و به جای یک هفته یک روز به خودت فرصت بده. این کار باعث میشه که مغزت فقط روی راه حل و کار کردن متمرکز بشه، نه سختی کار!


3)تراکتوری کار کردن!:

کارهای خسته کننده و تکراری میتونن باعث پایین اومدن سطح هیجان و به تعویق افتادن کار بشن. یکی از راه هایی که بشه اونها رو سریع انجام داد اینه که اونها رو تراکتوری انجام بدیم. یعنی چی؟ یعنی همه رو پشت سر هم انجام بدیم. اینجوری اون زمانی که برای کندن از وضعیت فعلی و راضی کردن خودتون صرف می کنید، فقط برای کار اول لازم میشه و کارهای بعدی سریع تر انجام می شن.
مثلا یه نمونه از تراکتوری کار کردن اینجوریه:
میزتون رو تمیز کنید/ قبض آب و برق پرداخت بشه/ سه تا تماس تلفنی که باید انجام میدادی رو انجام بده/ یه لیست خرید تره بار بنویس.



4)اول چیزی بده تا چیزی بگیری:

شاید این قضیه با حستون جور در نیاد. چون معمولا همه این ذهنیت رو داریم که تا کسی برامون کاری انجام نداده نباید براش کاری انجام بدیم. مشکل اینجاست که خیلی ها اینجوری فکر می کنند، و خب طبیعتا نتیجه این میشه که در آخر هیچ کدوم کاری انجام نمی دن.
اگر میخواید ارزشی که بدست می آورید بیشتر بشه (اون ارزش میتونه پول، عشق، محبت ، فرصت و خیلی چیزهای دیگه باشه...)، بهتره ارزشی که خودتون میدید رو افزایش بدید. چون در گذشت زمان شما بالاخره اونچه که از دستی دادین رو از دست دیگه ای میگیرین. پس فکر کنید چقدر خوب میشه که هیچ کاری انجام ندین و چیزی بگیرین. اما این اتفاق خیلی کم پیش میاد...


5) فعالیت کن، واکنش نشون نده!:

این هم به نکته ی قبل مربوط میشه. اگه همه رفتارشون واکنشی بود، شاید خیلی از اتفاقات هیچ وقت نمی افتاد و همه منتظر مینشستند تا کسی فعالیتی بکنه... این اتفاق ممکنه بالاخره بیفته، ولی خیــــلی طول خواهد کشید!
پس یه فکر به صرفه تر اینه که خودتون فعالیت کنید. به سادگی میتونید اولین نفری باشید که حرکتی میزنه و یه سری آدم واکنشی به دنبالش راه میفتن. این کار نه تنها شما رو از حس وحشتناک انتظـــار دور می کنه، بلکه باعث میشه احساس کنید اون کسی که زندگیتون رو تو دست داره و در حال کنترل کردنشه خودتون هستید، نه نیروهای جورواجور بیرونی!


6)اشتباهات و شکست ها بد نیستند:

وقتی سنمون کمتر و به اصطلاح " دهنمون بوی شیر میده "  و "کله مون هنوز بوی قرمه سبزی میده"، انقدر کارهای مختلف رو امتحان میکنیم و شکست می خوریم تا یاد بگیریم. اما هر چی بزرگتر میشیم، محتاط تر عمل میکنیم و کمتر از قبل روحیه ی "فعال بودن" رو داریم. چون از شکست خوردن می ترسیم، ترجیح میدیم که بشینیم تا یک نفر دیگه کاری رو شروع کنه.
حالا اگه واقعا شکست بخوریم چه اتفاقی میفته؟ همه بهمون می خندن؟
آره خب، شاید بخندن. اما وقتی همچین تجربه ای داشته باشی، خیلی زود بعدش می فهمی که بابا آخر دنیا که نرسیده! و حقیقت اینه که مردم خیلی زود شکست های ما رو فراموش می کنند. اونها انقدر درگیر زندگی و مشکلات خودشون هستن که اینجور موارد براشون اهمیتی ندشته باشه!
و فراموش نکنید که موفقیت توی زندگی از تسلیم نشدنه!
یادتون بیاد وقتی که ۵ ساله بودین و میخواستین دوچرخه سواری یاد بگیرین. زانو ها درب و داغون می شد و شاید هم یه کم گریه میکردید. ولی بلند می شدید، لباس ها رو می تکوندید و دوباره روی صندلی اش می نشستید. پس سعی کنید اون روحیه ی بچه ی ۵ ساله رو درون خودتون زنده کنید و با یکی دو بار شکست خوردن توی کاری تسلیم نشید!


7)به خودت سخت نگیر:

چرا آدمها بعد از یکی دوبار اشتباه کردن و شکست خوردن از کاری دست می کشند؟ خب، یه دلیل خیلی بزرگ اینه که دارن از درون خودشون رو میزنن! این عادت به درد نخوریه! چون فقط به ناراحتی و درد درونی ات اضافه می کنه و وقت با ارزشت رو ازت می گیره. پس این عادت رو از خودتون بگیرید و انقدر خودتون رو ملامت نکنید.


8) یک دفعه صمیمی بشو!

آشنا شدن با آدمهای جدید خیلی کیف داره، ولی میتونه باعث به وجود اومدن استرس بشه. همه ی ما دوست داریم تو برخورد اول آدمهای خیلی جالب و جذابی به نظر بیایم و از صحبت های عجیب و غریب و سکوت های طولانی فرار می کنیم.
بهترین راه برای انجام این کار اینه که تو برخورد اولتون با کسی، تصور کنید که اون صمیمی ترین دوستتونه. اینجوری اضطراب رو از ذهنتون دور می کنید و راحت تر با طرفتون ارتباط برقرار می کنید.


9) روی چیزی که میخوای تمرکز کن، نه چیزی که نمیخوای!

شما در مغزتون سیستمی به نام سیستم فعالیت مشبک دارید که بهتون اجازه میده چیزهایی که ذهنتون روشون تمرکز کرده رو ببینید. این یعنی شما هرچقدر تمرکزتون رو روی اهدافتون بیشتر کنید، بیشتر با اونها مواجه میشید.
یکی از کارهایی که برای تمرکز روی چیزهایی که میخواین میتونید انجام بدید اینه که اهداف تعیین کنید و به این فکر کنید که چه چیزی در این شرایط مهم تره. میتونید از یادآوری های بیرونی استفاده کنید. مثلا روی کاغذی که به دیوار چسبوندید بنویسید : "فعالیت کن، واکنش نشون نده!" تا هر روز به چشمت بخوره و یادت بندازه.


10)رفتار تو واقعیت رو عوض می کنه:

همه ی ما شنیدیم که باید رفتار مثبت داشته باشیم و ممکنه خیلیها بهمون بگن: "یه فکری به حال رفتارت بکن!"
این نصیحت خیلی با ارزشیه، ولی معمولا چه اتفاقی میفته؟ از یه گوش میره تو و از گوش دیگه میاد بیرون و فردا ما باز همون رفتار قبلی رو داریم.
ولی نکته ی خیلی ظریف و قابل توجهی که وجود داره اینه که رفتار ما، واقعیت های اطرافمون رو عوض می کنه. ممکنه که توی ذهن همه بدبینی به عنوان واقعیت زندگی پذیرفته شده باشه، اما اینها به خاطر اینه که سیستم فعالیت شبکه ای مغزمون عادت به پیدا کردن چیزهای بد داره.
اگه سعی کنید رفتارتون رو به طور جدی عوض کنید - و با این کار واقعیت اطرافتون رو تغییر بدید - به نتایج متحیر کننده ای می رسید.


11)شکر کردن یه راه آسون برای خوشحال کردن خودتونه:

معلومه که این یکی رو تو مدرسه بهمون یاد دادن...خیلی زیـــــاد! احتمالا می گفتن قدر چیزهایی که دارید و بدونید و شکر گذار باشید چون کار درست اینه...یا اینکه کلا کاریه که باید انجام داد!
ولی حالا اینجوری به قضیه نگاه کنید که یکی دو دقیقه وقت گذاشتن برای شکر کردن، خیلی راحت میتونه یه حال بد رو به یه حال خوب تبدیل کنه.
این کار میتونه برای خوشحال نگه داشتن روحیه تون، و تمرکز روی چیزهای خوبی که میخواین به دست بیارین کمکتون کنه.



12)خودت رو با کسی مقایسه نکن:

امان از این "من" درون که همیشه دنبال مقایسه کردنه! "آخ جون من یه دوچرخه ی جدید خریدم!" احتمالا این جمله خوشحالتون می کنه، ولی بعدش فکر میکنید که "ای وای! دوچرخه ای که علیرضا گرفته که خیلی بهتــــــره!!" و اینجوری میشه که حال خوبتون دووم زیادی نمیاره و باز حس می کنید از خودتون راضی نیستید. اگه دست از مقایسه کردن خودتون با دیگران برندارید، در واقع دارید به دنیا اجازه میدید که احساسی که نسبت به خودتون دارید رو کنترل کنه.
بهترین راه اینه که خودت رو با خودت مقایسه کنی. ببین چقدر از جایی که بودی فاصله گرفتی، چه چیزهایی به دست آوردی و چقدر رشد کردی. شاید خیلی کار هیجان انگیزی به نظر نرسه، اما در طولانی مدت کلی بهت قدرت و ثبات درونی میده!


13)80-90% اون چیزهایی که ازشون وحشت داریم، اتفاق نمیفتن!

این یکی خیلی مهمه! اینها فقط هیولاهایی هستن که ما تو ذهن خودمون ساختیم، و اگرهم اتفاق بیفتن، قطعا به اون دردناکی و وحشتناکی که فکر می کردیم نخواهند بود.
البته که حرف زدن از این کار همیشه آسونه، اما سعی کنید به خودتون یادآوری کنید که درصد خیلی کمی از ترس ها و وحشت های گذشته تون به واقعیت پیوستن...پس چرا فکر می کنید این بار با بقیه ی وقت ها فرق می کنه؟؟




14) هیچ چیزی رو خیـــــلی جدی نگیر:

خیلی راحت میشه درگیر مسائل شد. ولی اون احتمالات بدی که میدیم معمولا اتفاق نمیفتن و چیزی که الان براش نگرانیم و حرص میخورم به احتمال خیلی زیاد در سه سال بعد اصلا به یادمون نمیاد!
پس خودت، افکار، و احساساتت رو اونقدر جدی نگیر که اسباب شکنجه ی خودت بشه. راحت باش و به چیزهای خوب زندگیت فکر کن.


15)همه چیز رو بنویس:

اگه مغزتون یه سطل پر سوراخه و هر چیزی که توش میریزین یهو ناپدید میشه، پس خطر اینکه ایده های ناب و خوبی که به ذهنتون میرسه خیلی راحت از ذهنتون پاک بشن، وجود داره. خودتون رو عادت بدید به اینکه افکار و اهدافتون رو بنویسید - همه چی رو! اینطوری راحت تر میتونید روی چیزهایی که میخواید متمرکز بشید.



16)توی هر تجربه ی بدی یه فرصت وجود داره:

توی هر شکست یا تجربه ی تلخی، چیزهایی وجود داره که میتونی ازشون درس بگیری و برای رشد خودت استفاده کنی. شاید حتی بشه گفت که تجربه های منفی، چیزهای بیشتری برای یاد دادن نسبت به تجربه های موفقیت آمیز دارن. بعضی وقتها، نکته ای که از یه تجربه ی بد یاد گرفته میشه، از توی ده ها تجربه ی موفقیت آمیز در نمیاد!
پس هر بار که یه "تجربه ی منفی" برات پیش اومد، از خودت بپرس: چه چیزی راجع به این شرایط میتونه خوب باشه؟ اون چیزی که من الان باید یاد بگیرم چیه؟
یه تجربه ی منفی میتونه باعث بشه چندین تجربه ی مثبت برات اتفاق بیفتن.
+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم شهریور 1392ساعت 6:59 PM  توسط ندا  | 

يه جايي هست تو زندگي كه احساس ميكني
البته احساس كه نه تقريبا مطمئن ميشي كه
خدا
صداتو نميشنوه
يا
نميخواد جواب بده
اونوقت تمام زندگيتو مرور ميكني
دنبال يه گناه ميگردي
يه گناهي كه به خاطرش خدا ازت رو برگردونده
يه چيزايي پيدا ميكني كه احتمال ميدي همون باشه
دنبال جبرانش ميري
بعضياشو واقعا ديگه نميتوني كاري بكني
متوسل ميشي به ابرو دارهاي درگاه خدا
قسمشون ميدي
منتظر شبا و روزاي مخصوص ميشي كه دعا مستجاب ميشه
دعا ميكني
توبه ميكني
زار ميزني
اصلا شايد حاجتتم يادت بره
فقط به فكر بخشيده شدني
همه اينكارارو كه كردي
تازه برميگردي سر خونه اول
منتظر خدا ميشي
اما بازم خبري نيست
عصباني ميشي
باهاش دعوا ميكني
داد ميزني قهر ميكني
و
گناهي كه تركش كرده بودي رو دوباره تكرار ميكني
بعد كه يه ذره اروم شدي
به اين فكر ميكني كه نكته همون لحظه كه نا اميد شدم
خدا ميخواسته جوابمو بده
اين فكر برات كافيه كه ديوونه ات كنه
ديوونه نه ها .ديوووووووونههههههه
حالت بد ميشه
دماي بدنت ميره رو 1000
يه جوري زار ميزني كه ...
سينه ات ميسوزه
اما نميميري
خدا هنوز داره نگات ميكنه
نميدونم چرا
نميدونم مهلت ميده واسه گناه كردن بيشتر كه عذابشو سخت تر كنه
يا داره امتحانو سخت تر ميكنه كه بنده اشو به كمال برسونه
نميدونم
...................

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم شهریور 1392ساعت 2:11 AM  توسط ندا  | 

بربگشتم

جايي نداشتم برم.
كسيو نداشتم براش حرف بزنم
معلوم بود كه برميگردم
جز اينجا كجارو دارم برم

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم شهریور 1392ساعت 1:54 AM  توسط ندا  | 

انسان جايزالخطا نيست

چرا ميگن انسان جايزالخطاست؟

معني جايزالخظا اينه كه ميتونه اشتباه كنه از اشتباهش درس بگيره

وراه درستو بره بدون اينكه اون اشتباه رو زندگيش تاثير بذاره.

اما اينجوري نيست.من خطا كردم.درس گرفتم .

راه درستو رفتم .ولي اون خطا رو لحظه لحظه زندگيم تاثير گذاشته و ميذاره.

دروغ ميگن.باور نكن.يه لغزش كوچيك تمام هستيتو به باد فنا ميده

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم خرداد 1392ساعت 0:31 AM  توسط ندا  | 

سلام سنگينه براش...يه چيزه ديگه مثل سكوت


تو شلوغي دنياي بيرون گم شدم
وقت نميكنم بيام اينجا
ولي دلم نميخواد تعطيلش كنم
هرجوري شده سرپا نگهش ميدارم
زمان لازم دارم
حالم؟
بدتر ازقبل نيستم
خداروشكر
ميام
زود ميام

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1392ساعت 2:12 AM  توسط ندا  | 

درد دل کـه می کنــی

ضعـف هـایـت، دردهـایــت را می گـذاری تـوی سیـنی؛

و تعـارف می کـنی کـه هـر کـدامـش را کـه می خواهنــد بــردارنـد؛

تیــز کننــد …

تیــغ کننــد …

و بــزننـد بـه روحـت


+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اسفند 1391ساعت 6:47 PM  توسط ندا  | 

تاثیر کـــلاس دیــنی ما ایــن بـــــود ما را ز خدای مهربان ترساندند

برو ادامه مطلب...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اسفند 1391ساعت 10:18 PM  توسط ندا  | 

خوبه ...بخونش

يه نكته اي كه بايد حتما يادتون باشه
و هيچ وقت نبايد تجربه اش كنين اينه كه:
"هرجادلت شكست قبل رفتن خودت خورده هاشو جمع كن
تا كسي منت دستاي زخميشو سرت نذاره"
اين خيلي مهمه كه خودت خودتو جمع كني.تو اين سرياله هست"زمانه"
يه جمله به درد بخور گفتن توش.گفت:خودم بايد واسه خودم يه كاري بكنم"
يادتون باشه تا خودت كاري واسه خودت نكني هيچ كس كاري واست نميكنه..
.

+ نوشته شده در  جمعه بیستم بهمن 1391ساعت 11:41 PM  توسط ندا  | 

مستراح ایزو!

بار اولی که رفته بودم تو دفتر مدیر کارخونمون٬

پیش خودم گفتم اینجا حتما توالتش از توالتای کارگری کارخونه تمیزتره.

بد نیست تا اینجا که اومدم یه حالی هم به مستراح جناب مدیر بدم.

بعد از اینکه آقای مدیر کارش را به من گفت. سریع رفتم سمت توالت کذایی.
روی در توالت با خطی خوش نوشته شده بود: "النظافه من الایمان"
در را باز کردم. روبروم با همان خط نوشته شده بود: "در را آرام ببندید"
برگشتم درو آروم ببندم٬ دیدم پشت در نوشته: "هواکش را روشن کنید"
کمی پایین تر نوشته بود: "در را قفل کنید"
بعد از این جمله بلافاصله یه فلش میرفت به سمت شاسی قفل

و دو تا فلش دیگه دور شاسی بود که در دو جهت مخالف چرخیده بودند

یکی نوشته بود باز و اون یکی نوشته بود بسته.

خلاصه در را قفل کردم و رفتم سمت هواکش که نخش را بکشم.

درست زیر نخ روی دیوار نوشته بود: "در دو مرحله و به آرامی بکشید".
بالاخره رفتم سر کار اصلی.. توالت از نوع ایرانی بود.

اینقدر حواسم پرت نوشته ها شده بود که برعکس نشستم.

دیدم روی دیوار روبرویی نوشته: "اَخَوی برعکس نشستی.برگرد درست بشین!"
دیگه باورم نمیشد که اینقدر به همه چیز فکر شده باشه.

غر غر کنان پا شدم و درست نشستم.

گلاب به روتون وفتی داشتم کارمو می کردم یهو سرمو بردم رو به بالا.

این دیگه باور نکردنی بود. داشتم شاخ درمیاوردم.

رو سقف نوشته بود: "سرت تو کار خودت باشه"
کارم تموم شد و دستمو بردم سمت شلنگ.

دیدم نوشته: "در مصرف آب صرفه جویی کنید"
خلاصه بالای سر شیر آب کاملا مشخص شده بود

که کدوم آب سرده٬ کدوم گرمه و هرکدوم به چه سمتی باز و بسته میشه.

شیلنگ را گذاشتم سرجاش پا شدم شلوارمو بکشم بالا دیدم که نوشته

 "سیفون را بکشید"..
بر گشتم سیفون را بکشم که نوشته بود: " آرام بکشید"..
زیرش هم خیلی ریز نوشته بود: "زیپ شلوار فراموش نشه"..
جا خوردم. واقعا جا خوردم. آخه زیپ شلوارم رو نبسته بودم.

خلاصه ترس برم داشت. رفتم سر روشویی که دستمو بشورم که دیدم نوشته بود:

"هواکش را خاموش کنید".
رفتم هواکش را هم خاموش کردم و برگشتم دستمو شستمو قفل درو باز کردم

و سریع پریدم بیرون.
رییس دفتر جناب مدیر روبروم ايستاده بود.

همچین چپ چپ نگاهم کرد که انگار املاک باباش را غصب کردم.

گفت: "لطفا درو آروم ببندید"
دستمال کاغذی هم رومیزه دستتون را اونجا خشک کنید.

رفتم دستمال برداشتم دستمو خشک کردم.

اومدم دستمالو بذارم تو جیبم٬ گفت:"نه٬ سطل آشغال اون بغله".
تازه فهمیدم که این ماجراها از گور کی بلند میشه....... ISO!!
+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم دی 1391ساعت 4:47 PM  توسط ندا  | 

مطالب قدیمی‌تر